users Online Kιαηтσяу - یکم حرف
یکم حرف
حس بدیه بخوای حرف بزنی اما کسی نباشه. 
ینی نه که نباشه، هست...اما تو مطمعنی درکت نمیکنه! 
نمیفهمه...
در کل من این روزا حس بدی دارم. مثل این میمونه که من همیشه غمگینم. نمیتونم مثل قبل بخندم.
اون نقاب لعنتی داره خراب میشه کم کم. منِ واقعی داره خودشو نشون میده... 
همون آدم ساکت و سرد که دلش میخواد همه رو بشکونه!
حقیقتا، من خیلی سعی کردم سرکوبش کنم. خیلی... اونقدر که تصورشم نمیتونی بکنی ولی نشد. اون همیشه بود و این من بودم که نادیدش میگرفتم. اونم زیاد سعی نمیکرد خودشو نشون بده! چون میترسید... از تنهایی، ازینکه کسی نخوادش، ازینکه تو هیچ جمعی جایی نداشته باشه. اما حالا، الان که اون همه چیو میدونه، خب اون عادت کرده. 
اینقد تنها بوده، اینقد با بدبینی به هر کی که از راه رسید نگاه کرده که عادتش شد! اینقدر کسی باهاش حرف نزد که یاد گرفت با خودش حرف بزنه. 
من با کلمه ها نمیتونم توضیحش بدم...
اون یه دوست میخواست. یکی که بهش بگه بهترین رفیق همیشگی. یکی که وقتی باهاش حرف میزنه لذت ببره نه که به ساعت خیره باشه تا زمان تقریبی تا پایان بحث و تخمین بزنه. یکی که درکش کنه. اون تفاهم نمیخواست. فقط میخواست درک بشه... گزینه های خیلی زیادی هم واسش نبود پس،
همچین اتفاقی نیفتاد! کسی درکش نکرد و، اونم عادت کرد... 
همشون، خواسته یا ناخواسته، شوخی یا جدی، پسش زدن... و اون هر بار بیشتر از بار قبل شکست و به روی خودش نیاورد. این اونقدر ادامه داشت، 
و اون اونقدر شکست، 
که دیگه نشد! طاقتش سر اومد. 
حالا من، همه رو به چشم یه نوشته نگاه میکنم. نوشته ای که بعد از اینکه تا آخر میخونمش، دوباره سراغش نمیرم! 
الان، بعد همه ی چیزایی که اتفاق افتاد یاد گرفتم تنها کسی که هیچوقت نمیتونه بهت دروغ بگه، 
خودتی!
فقط تویی که میدونی تو ذهنت چی میگذره و احساس واقعیت در لحظه چیه. تویی که نمیتونی سر خودت و شیره بمالی. تویی که نمیتونی در آن واحد با دو نفر توی سرت حرف بزنی...تو تو همه چیزِ تو خودتی! 
کم کم بقیه ارزششونو از دست میدن. دیگه خودت همشون و پس میزنی چون تو یکی بهترشو داری. الان تو اون بازیکن بدجنسی هستی که نقش آدم بده رو داره! عوضش، تو راحتی...
اگه از بیرون نگاه کنی بهم میگی تنوع طلب، عوضی، سنگدل و یا یه چی تو این مایه ها ولی نه...
تو من نیستی. خوبه که درک کنی! تو جای من نبودی و دردای منو نکشیدی و با حسادتای بچگانت که واس هرکیم مهم نبود واسه تو ارزش داشت گوشه ی اتاق گریه نکردی. پس حق هم نداری به من بگی تو بلد نیستی دوست پیدا کنی یا ناراحت شی که سراغتو و نمیگیرم و بهم تیکه بندازی...من به اندازه ی کافی خسته و دردمند هستم که به غم تو اهمیتی ندم. 
و اتفاقا میتونم به اندازه ی کافی سنگدل باشم که به خودتم اهمیتی ندم!
من اونقدر خوددرگیری دارم و اونقدر کسی نیس که دارم میمیرم. که هر روز به فکر یه روش جدید و شدنی واسه اینم که خودمو بکشم. من خستم... پس خسته ترم نکن...

Sυвjecтѕ: #من نوشت ، #مود ، #متن ،
[ چهارشنبه 10 آبان 1396 ] [ 09:37 ب.ظ ] [ Tlqse ] [ نظرات () ]
Poѕтѕ